تبليغاتX
http://tahakochkolo.blogfa.com

http://tahakochkolo.blogfa.com

نی نی کوچولوی ما طاها فینقیلی

سورپریزززززززززززززززززززززززز

سلام نفس سلام عشقم سلام امید زندیگیم سلام بهونه نفس کشیدن مامانی. دیدی بابایی منو شمارو آخر سورپریز کرد دیدی بابایی آخر با این پای شکستش آخر دلش نیومدو واست تولد گرفت من که خیلی خوشحال شدم. دیروز بابایی با کلی از دوستاش وبا یه کیک خوشگل همراه با فشفشه و کلاه بوقی و برف شادی در خونه رو باز کردنو اومدن تو من که چون اصلا فکرشو نمیکردم سر جام خوشکم زدو شمام که تا کیکو دیدی فقط بالا پائین میپریدی و از خوشحالی دور اتاق میدویدی وای که چه صحنه قشنگی بود. بابایی از دو سه روز قبل با عمو مسعود برنامه ریزی کرده بود و به همه گفته بود به منم هیچی نگن جالب اینجاست که همه خریدارم لحظه آخر انجام داده بود که من متوجه نشم.خاله آرزو صبح اومد خونمون اما یه کلمه هم به من هیچی نگفت خاله سحرو خاله مهسا هم بعد از ظهر اومدن خونمون اونام هیچی نگفتن بابایی هم گفت من میرم یه قرارداد ببندم در صورتی که رفته بودن دنبال تدارکات جشن تولد شما. خلاصه دیشب یعنی سوم شهریور یه شب قشنگو به یاد موندنی واسه منو شما شد کلی زدیمو رقصیدیم شامم بابایی از قبل چلو کباب مخصوص با جوجه خوشمزه سفارش داده بودو کلی چسبید . گل پسری بابایی چون تصادف کردو ماشین نداشتیم و خیلی وقتم بود که اصفهان نرفته بودیم میخواست روحیمونو عوض کنه . میبینی طاها جون تو بهترین بابای دنیا رو داری منم بهترین همسر دنیا رو دارم بابایی تو هر شرایطی به فکر منو شماست و همیشه دوست داره منو شمارو شاد ببینه. بابایی از همینجا به خاطر همه خوبیهات ازت تشکر میکنیمو از خدا میخوایم که هرچه زودتر پات خوب بشه. یادت باشه که ما همیشه قدر زحمتاو خستگیاتو میدونیم و همیشه دستتو میبوسیم.

عاشقتیم بابای مهربون عاشقتیم

چون یادمون رفت عکس بگیریم عکس تولد یک سالگیتو میزارم عکسای تولد پارسالتم نذاشتم الان موقعیت خوبیه که بزارم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 21:14  توسط مامانی و بابایی  | 

مرور خاطرات آمدنت 2سال پیش

میخوام از لحظه اومدنت بگم. از حس قشنگی که داشتم و روزی که رفتیم بیمارستان که کارای پذیرش منو تو بیمارستان انجام بدیم. روز جمعه ساعت 9 صبح بود . وقتی رفتیم بهمون گفتن برید ساعت 12 بیاین . بابایی هم منو مامانجون زهره رو برد توی یکی از باغ های شیراز که تا حالا نبرده بود و خلاصه ناهارم رفتیم تو یکی از بهترین رستورانای شیراز خوردیمو دوباره رفتیم بیمارستان و خلاصه اونجا گفتن که باید واسه فردا حا لا بستری بشی منم که حسابی حول کردمو آمادگیشو نداشتم با کلی خواهش و تمنا ازشون اجازه گرفتم که برم خونه و دوباره بیام. اونا هم قبول کردن. بعدش رفتیم خونه کارامو انجام دادم وسایلمو برداشتم نماز شبمم خوندم و کلی واسه سلامتیت دعا کردم و برگشتیم بیمارستان. از بابایی خداحافظی کردم گرچه دلم می خواست لحظه های آخر دوتایی بودنو باهاش بگذرونم ولی اجازه ندادن کسی (همراه بیمار) بمونه پیشم مامانجون زهره رو هم به زور راه دادن خلاصه بابایی رفتو منو مامانجونت رفتیم تو اتاقم . یسری وسایل بهم دادن که یه لباس حاملگی صورتی توش بود که گفتن اونو بپوش وبخواب تا بیایم بهت سرم وصل کنیم . خلاصه سرمو زدنو گفتن بخواب تا فردا ساعت 7 صبح که عملت کنیم. منو مامانجون که تا صبح خوابمون نبردو دلهره و اضطراب داشتیم. من همش به شما و سلامتیت فکر میکردم آخر شب بابایی زنگ زدو کلی از صدای مهربونش انرژی وآرامش گرفتم. بابایی هم خیلی اضطراب داشت ولی سعی میکرد منو دلداری بده. خلاصه خوابیدمو ساعت 5 صبح بیدار شدم مامانجون هنوز خواب بود ومن همش سوره اذا وقعه میخوندمو صلوات میفرستادم. ساعت 6 صبح اومدن سرمم رو عوض کردن و مامانجونم همون موقع بیدار شدنو ازشون پرسیدن کی نوبتش میشه گفتن معلوم نیست شاید 7 شایدم 12 هروقت که نوبتش با شه ولی لباس اتاق عملو همین حالا بپوشه. لباسمو که رنگ آبی بودپوشیدمو ساعت 7.30 بود که من رفتم دستو صورتمو شستمو اومدم آرایش کنم که گفتن عضدی اتاق عمل !!! وای منو میگی بند دلم پاره شد ترس همه وجودمو گرفتو دستو پاهام شروع کرد به لرزیدن و سرم داشت گیج میرفت مامانجون زهره دستمو گرفته بودو نمیدونم چطوری منو تا در اتاق عمل برد که دیدم مهدی و دکترم دم در وایسادنو لبخند میزدن یکم آروم شدم اما وقتی بابایی گفت نترسیا تازه انگار حس کردم خیلی می ترسم شدید گریم گرفته بود ولی به خاطر بابایی و مامانجون جلوی خودمو گرفتمو با هردوشون خداحافظی کردمو رفتم تو اتاق عمل. اتاق عملو که دیدم ترسم بیشتر شد سرد سرد بود همه چی سبز بود وهمه سبز پوشیده بودن دکترم بهم گفت چرا رنگت پریده میترسی؟ گفتم آره گفت نترس به روش اپیدورال عملت می کنم هیچی نمی فهمی وای منو بگو که داشتم میمردم به دکترم گفتم نه من میترسم نمی خوام اینجوری عمل بشم منو کامل بیهوش کنید گفت نمیشه بخشنامه اومده که دیگه بیهوش نکنیم و اپیدورال عوارضش کمتره وخطری هم نداره خلاصه من تصلیم شدمو با کمک پرستار روی تخت خوابیدم دکتر بیهوشی اومدو یه آمپول توی کمرم زد و من دو دقیقه بعد بی حس شدم جلوی صورتم پرده سبز بود و هیچی نمیدیدم یه پرستار بالای سرم بود که هم ضربان قلبو فشارو کنترل میکرد هم با من صحبت می کرد که حواسم پرت بشه. من هیچی نمیفهمیدم فقط حس می کردم یکی داره شکممو ماساژ میده. دکترمم که می خواست منو گول بزنه بهم گفت آماده ای می خوام شکمتو با بتادین بشورم در صورتی که شکم منو شسته بود چون وقتی گفت میخوام شکمتو بشورم 5 ثانیه بعد صدای تو رو شنیدم که گریه میکردی و تو اون 5 ثانیه نمیتونست هم شکم منو پاره کرده باشه هم بخیه کرده باشه. خلاصه عشق من تو به دنیا اومدیو من با صدای گریت داشتم میمردم دلم می خواست همون لحظه تو جیگرم بگیرمت اما فقط گذاشتنت تو پارچه سبزو نشونم دادنت. وقتی دیدمت قند تو دلم آب شدو اشک تو چشمام جمع شد. وای که چقد می خواستمت. خلاصه مامانی تو رو از اتاق عمل بردن بیرونو دل منم پشت سرت پر زد . منو بردن ریکاوری برای کنترل وضعیتم و من لحظه شماری می کردم بیام پیشت. و از آقایی که منو تو ریکاوری کنترل میکرد می خواستم که منو ببره تو بخش و خلاصه منو آوردن پیش تو و من تو اون لحظه بزرگی و عظمت خدای مهربونمو حس کردمو شکرش کردم . وحالا که تو وبابایی رو دارم خیلی خوشحالمو احساس خوشبختی میکنم. یادش بخیر خیلی حس قشنگی بود راستی یادم رفت بگم وقتی بی حسی از بدنم بیرون رفت خیلی درد کشیدم و تا دو هفته دردام ادامه داشت اما تو رو که تو بغل میگرفتم هیچی حس نمی کردم. دوست دارم قند عسلم....

 یادش بخیر هیچ وقت اونروزو فراموش نمیکنم.

تولدت مبارک طاها کوچولوی من تولدت مبارک زندگی مامان. نفسم 2 سال از اومدنت گذشت و من هر روز برای تو نگرانو دلواپسم هر روز باید صدای خنده هاو گریه هاتو بشنوم تا امروز هیچ روزی نبوده که تنهات بذارم و یا از من دور شده باشی همیشه کنارم بودی. از خدا میخوام که همه دردات همه ناراحتی هات همه غصه هات و همه تنهائیهات مال من باشه و تو همیشه برای من بخندی با صدای بلند که همیشه تو گوشم باشه وبدونم که کنارمی.

عزیزم پارسال که یک سالت شده بود تولد بزرگی برات گرفتیم امسالم بابایی میخواست برات تولد بگیره اما متاسفانه تصادف کردو هنوز پاش تو کچه ونشد ولی انشاالله یکم بهتر بشه دلم میخواد حداقل یه جشن کوچیکی برات بگیریم.

چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی! تولدت مبارک طاهای مامان و بابا

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 12:44  توسط مامانی و بابایی  | 

اینم عکس تولد یک سالگیت

IMG 5439

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 14:34  توسط مامانی و بابایی  | 

تولدت مبارک بابایی

زندگی قشنگ ما وقتی داشت یکنواخت می شد خدا یکی از فرشته هاش را از آسمون کم کرد و تو را به ما هدیه داد تا زندگی ما روز به روز قشنگ تر و شیرین تر بشه ، و ما با همه وجودمان پاره تن و عصاره زندگی مان را دوست می داریم و روز تولدت را جشن می گیریم .  

 

 

« عزیزم تولدت مبارک » 

روز شکفته شدنت ۳۱/۵/۸۸

سلام عروسکم. امیدوارم که همیشه و همه جا تازه و سبز باشی از ته دلم تولد ۲ سالگیتو بهت تبریک میگم و از خداوند متعال و مهربون میخوام که  همیشه یارو یاورت باشه وحفظت کنه . بابایی و مامانی بهترینهارو واست آرزو میکنن. زنده باشی گلم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 13:9  توسط مامانی و بابایی  |